اين نوشته رو به منزله يه نوشته احساسي نگاه نكن اين واقعيت زندگي منه
تا حالا شده بترسي؟ حتما ميگي آره شده. اما من كه منظورم اونجور ترسيدنها نيست. من دارم از يه ترس ديگه حرف ميزنم، ترسي كه شايد خيليهاتون تا حالا تجربه اش نكرده باشيد.ترسي كه من هر لحظه زندگيم تجربه اش كردم و دارم ميكنم.
ببينم تا حالا شده از خنده بترسي؟ از خنديدن با صداي بلند؟ تعجب ميكني؟ نه تعجب نكن . آره منظورم از ترس اين بود. تا حالا شده وقتي موقع خنديدن ميشه وقتي ديگرون دارن ميخندن تو بموني كه چيكار كني؟ تا حالا شده به خنده ديگرون نگاه كني و ياد خنده هاي نكرده خودت بيفتي؟ آره شده براي من خيلي وقتا پيش اومده..
حالا مي بيني كه تجربه اش نكردي. آره من از خنده مي ترسم از چيزايي كه پشت خنده مياد از چيزايي كه صداي خنده بيدارش ميكنه. من از بغضي ميترسم كه پشت هر خنده منتظرمه. نميدونم چيه اما هر بار، هر بار كه ميخندم پشت سرش دلمو ميلرزونه. و مثل يه جلاد مرگ پنجه در گلوم ميكنه و فشارش ميده. وقتي قراره
بخندم و قهقهه سر بدم دلم ميلرزه كه نكنه بغضه بياد، نكنه صداي خنده هام بيدارش كنه و بعد اون بغض ، كه حنجره مو فشار ميده ،بغض يخ زده اي كه دور چشامو احاطه ميكنه آزارم ميدن.
چشمايي كه شايد هزار بار ديديش و ساده از كنارش رد شدي ، چشمهايي كه تباه بغضي شدن كه سالهاست درست و حسابي نميشكنه تا بلكه تموم بشه. آخه چرا دست از سرم برنميداره؟ چرا راحتم نميذاره؟ چرا خنده هامو ازم ميگيره؟ چرا دنيا و آدمهاشو چرا عشق و محبت رو ازم ميگيره؟ هيچ كس يه دختر پر از غصه رو دوست نداره. هيچ كس با يه صداي پر از بغض هم صدا نميشه. هيچ كس با دل من نمي سازه هيچ كس حرفهاي نگفته ام رو از چشاي يخ زده ام نميخونه. هيچ كس گرمي دستاشو به دستاي يخ زده ام نميرسونه. انقدر خستم كه تو نميتوني فكرشم بكني و فقط دارم كوه سنگين زندگي رو، رو شونه هام تحمل ميكنم.
حالا ميبيني اين ترسه فرق ميكنه با همه ترسهاي ديگه من همه زندگيم با اين بغض لعنتي كه خنده هامو ازم گرفته سر كردم.
از دست نوشته هاي خودم به تاريخ
88/10/25